«نعیمه اشراقی، امام بزرگوار، فیسبوک، باقی قضایا» از نگاهی دیگر

پیش از مقدمه
قبلا بگویم که در این مطلب سعی شده که به این جریان از زاویه‌ای بی‌طرف و مستقل «بی‌طرف از نوع و شیوه بی‌بی‌سی» پرداخته شود، یعنی خدایی‌ زورش را زدیم تا خداوند خودشان قبول فرمایند. آمین!

مقدمه
جریان این ماجرا، جون دلم، از آنجا آغاز می‌شود که سرکار خانم نعیمه اشراقی نوه امام بزرگوار، متولد ۱۳۴۴ که مثل خیلی‌های دیگری که در حاشیه قرار گرفته‌اند اصلاح‌طلب شدند، در ۲۳ مهر ۱۳۹۲ در کامنتی در صفحه فيس‌بوک‌شان نوشتند:
«جوک ديگری را که برای امام تعريف کرديم و هميشه به شوخی ياد می‌کردند اين بود: امام خمينی: ای پاسداران، بيوه شهدا را بگيريد؛ ای کاش من يک پاسدار بودم.»
با این نوشته غوغایی بپا شد که بیا و ببین، از سوی اصولگرایان و سایت‌های سیاهشان گرفته و برخی از خانواده‌های کسانی که در گیر جنگ و کشت و کشتار برادران شیعه‌شان در عراق بودند سوء استفاده کردند که «وامصیبتا: به امام و شهدا اهانت شد»، تا مخالفان رژیم که فرصت را غنیمت شمردند برای مسخره کردن امام بزرگوار و دوران طلایی‌اش، و این میان از هر دو طرف، از انواع فحش و دشنام ادبی گرفته تا مستهجن‌ و پورن نثار این نوه زیبای امام بزرگوار شد تا آنجا که ایشان پس از پاک کردن این کامنت در گفتاری متناقض منکر نوشتن این مطلب شدند، از هک شدن فیسبوک‌شان سخن گفتند، سپس فیسبوک‌شان را بستند، بعد گفتند که اصلا فیسبوک ندارند و لابد بعدتر خواهند گفت که ایشان نعیمه اشراقی نیستند!

پس از مقدمه
جریان این است که دیکتارتورها و کسانی که سرسفره‌ آن‌ها می‌نشینند و برو بیایی با آنها داشته یا دارند، یک چیز را بلند نیستند، یا غرورشان اجازه نمی‌دهد و آن «پوزش خواستن» است!
حاضرند همه‌جور و از هر طریق که شده - با دروغ و سانسور و بگیر و ببند-  خطاهایشان را لاپوشانی یا انکار کنند، اما اقرار نکنند تا مبادا وجود مقدس‌شان زیر سوال برود، بیچاره‌ها نمی‌دانند که هیچ چیز از گوش ملت پنهان نمی‌ماند!
سرکار خانم نعیمه اشراقی که براستی در آغاز این ماجرا اشتباهی نکرده‌اند و فقط خاطره‌ای را نقل قول کردند، ترجیح دادند بجاب پافشاری در گفتن حقایق، صورت مسئله را پاک کنند و بجای صداقت اهانت کنند:
«گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید ... گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم»!

زمان جنگ
زمان جنگ بین دو ملت مسلمان و شیعه ایران و عراق، ما نه فیسبوک و تویتر و وبلاگ داشتیم و نه برنامه‌ها و کانال‌های ماهواره‌ای، یعنی نه اینترنتی وجود داشت و نه ماهواره‌ خانگی.
 چند تا رادیوی فارسی خارج از دسترس آقایان بود که چنان پارازیتی رویشان می‌انداختند که گوش دادن به آن‌ها معمولا با زجر کشیدن همراه بود.
دوران بمباران‌های هوایی و آژیر و رکود اقتصادی بود که با بهانه جنگ، فضایی خاکستری و بشدت امنیتی شهرهای ایران را دربرگرفته بود.
 از بد حال ما، صدا و سیما یا پخش اعدام معاندان، مزدوران، جاسوسان اسراییل و آمریکا و اعترافات ساختگی زندانیان سیاسی بود یا مداحی و نوحه خوانی و صحنه‌هایی از جنگ و کشتار و ترغیب و تشویق جوانان و نوجوانان به جبهه رفتن و آخوند و پشم و ریش.

در کنار همه این سیه روزی‌ها، مردم جوک‌های ممنوعه می‌ساختند، هرچند این جوک‌ها جایی منتشر نمی‌شد، اما در صف‌های طویل آن روزها که برای خرید نان و شکر و روغن نباتی و پودر و صابون و شامپو و برنج و بنزین، همه جا برپا بود، - اگر چهره‌ای خبیث آن دور و بر نبود، - این جوک‌ها گفته یا ساخته می‌شد و مثل برق همه‌جا پخش می‌شد و از دیوارهای قطور قصر حاکمان می‌گذشت و آنطور که نعیمه اشراقی گفت مایه انبساط خاطرشان نیز می‌شد.

 جوک پیش گفته را بسیاری به یاد دارند، حتی در جبهه‌ها و میان بسیجی‌ها نیز پخش و بازگو می‌شد و این ادا و اطوار‌هایی که امثال «بچه همت» برای سر زبان افتادن درمی‌آورند وجود نداشت.

مطمئنا امام بزرگوار نه اهل دختر بازی بودند، نه جنده بازی، اگر از این جوک خوششان آمده و همیشه آن‌را یاد می‌کردند، ناشی از تحسین ظرافتی‌است که جوک ساز به سادگی و با کنار هم قرار دادن دو خبر مجزا، مفهومی جدید به آن بخشیده است.

فحاشی
من مخالف دشنام دادن به حاکمان مستبد و فرمانبرداران و یاران و جیره خورانشان نیستم، اما مخالف دشنام‌های مستهجن و لات بازی هستم.

در این قضیه دشنام‌های کثیفی که نثار خانم نعیمه اشراقی شد، جمع شدن شیوه آرایش نوه امام در عکس منتشر شده بعلاوه داشتن فرزندی که در بلاد کفر درس می‌خواند، ستم‌ها و تلخکامی‌های بجا مانده از دوران امام بزرگوار، فشاری که از ابتدا تا امروز توسط نیروی نظامی رژیم به دختران و زنان ایران بابت نوع پوشش و آرایشان وارد می‌شود، مقصر یا تشدید کننده بود، اما بحاست که این پرسش مطرح شود که آیا مردم ما حق دارند که به این‌ها چنین دشنامی را بدهند؟
 من همچنان مخالف لات بازی هستم،  مخالف بلاهایی نیز هستم که در دوران پر آشوب سرنگونی رژیم نصیب سردمداران و خانواده ایشان می‌شود، اما باور دارم که نباید ظالم و عمله‌های آن را مکافات نادیده رها کرد، اما با انصاف و با انسانیت و با قانون.

ختم کلام
آن روزها یکی از شعارهایی که مدام و مثل بمب سرمان می‌ریختند «شهیدان زنده‌اند، الله اکبر» بود، که توسط ظریفی با هدف دست انداختن ملاهایی که مرگ و ویرانی را اشاعه می‌دادند تغییر یافت، و مردم با بشکن زدن آن را می‌خواندند، شاید نعیمیه جان، این را هم برای امام بزرگوارشان بازگو کرده باشد:
«شهیدان زنده‌اند، ما چرا بجنگیم؟»

۱ نظر:

  1. مازیار وطن پرست۵ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۶:۱۰

    به طور مطلق بهترین نظری بود که راجع به این موضوع خواندم. انگار اگر آقای خمینی به جای خندیدن به جوکی که نوه شیرینش برایش گفه بود، در پاسخ با صدور یک بیانیه سیاسی و ذکر مناقب شهدا نوه اش را به گریه می انداخت همگی از نتیجه این خاطره راضی تر بودند. در صورتیکه نعیمه اشراقی به نظر من با تعریف چنین لحظاتی دارد اسطوره شکنی میکند. از نظر من اتفاقا یک انسان جایزالخطا بیشتر در خور احترام و دوست داشتن است تا یک اسطوره تقلبی. البته منظور من اینستکه حتی اگر من دوستدار و رهرو آقای خمینی هم بودم ترجیح میدادم او همانی باشد که اشراقی توصیف کرده. همین آقای همت زاده (فرزند شهید) یادش می آید که به فیلم هیوای مرحوم ملاقلی پور ایراد گرفته بودند که چرا سردار شهید در نامه ای 5 بار پشت سر هم به همسرش نوشته "دوستت دارم"؟ بعد ملا قلی پور عین متن نامه ای را که همسر همت در اختیارش گذاشته بود در سیما قرائت کرد. و گفت انگار اگر سرداران ما مثل ترمیناتور رباتهایی بودند که تنها برای جنگیدن آفریده شده اند؛ ارزشمندتر بوده اند.
    اما در این قضیه به نظرم "ز هر طرف که شود کشته سود اسلام است"!!! غیر از عادت زشت مردم و حکومتگران ما به لات بازی و بد دهانی. که من نمیدانم واقعا چطور این ضد ارزش را باید از جایگاه فعلیش در جامعه پایین کشید؟
    ضمنا من با خیلی از نظرات شما موافق و با برخی از آنها مخالفم! اما این مقاله را 100% قبول دارم.
    ارادتمند.

    پاسخحذف