جوک خارجی

روزی زن خیاطی کنار رودخانه ای نشسته بود و گلدوزی می کرد  که انگشتانه اش در آب افتاد. زن شروع کرد به گریه و زاری.
خداوند ندا داد: بندهٔ من، مشکلت چیست؟ زن پاسخ داد که انگشتانه اش در آب افتاده و برای کمک به شوهرش در بدست آوردن روزی برای خانواده ‌شان به آن نیاز دارد.
به دستور خدا رودخانه از وسط شکاف خورد و انگشتانه ای طلایی از قعر رودخانه بالا آمد. خداوند پرسید: این انگشتانهٔ توست؟ زن گفت: نه.
بار دیگر رودخانه شکافته شد و انگشتری نقره ای بیرون آمد. خداوند پرسید:  این انگشتانهٔ توست؟ و خیاط پاسخ داد: نه.
بار دیگر رودخانه شکافته شد و اینبار انگشتانهٔ زن بیرون آورده شد. خداوند پرسید: این انگشتانهٔ توست؟ زن پاسخ داد: بله.
خداوند با خوشنودی از راستگویی بنده اش هر سه انگشتانه را به زن بخشید و زن خیاط شاد و شنگول رفت سر کارش.
چند سال بعد همان زن همراه شوهرش از کنار همان رودخانه می گذشت که شوهرش در رودخانه افتاد و در زیر آب ناپدید گشت. وقتی زن شروع کرد به گریه و زاری، خداوند ندا داد: یا بندهٔ درستکارم، چرا گریه می کنی؟ زن پاسخ داد: پروردگارا، شوهرم در رودخانه غرق شده است.  جرج کلونی
بدستور خدا رودخانه شکافته شد و از قعر آن جرج کلونی بیرون آورده شد. خداوند پرسید: آیا این مرد شوهر توست؟  زن فریاد زد: بله.
خداوند به خشم آمد و فرمود: وای بر دروغگویان، به خدا که این سخن تو حقیقت ندارد.
خیاط پاسخ داد: پروردگارا، مرا ببخش، سوءتفاهمی پیش آمده است؛ ببینید اگر من می گفتم جرج کلونی همسرم نیست، آنوقت شما برد پیت را ظاهر می ساختی و اگر او را رد می کرد همسرم را از رودخانه نجات می دادید و سپس به پاس راستگویی هر سه را به من می بخشیدید و خدا می داند که سلامتی ام اجازه داشتن سه همسر را به من نمی دهد، به این علت، پاسخ مثبت به جرج کلونی دادم.

نتیجه: هر گاه زنی دروغ بگوید در اینکار خیریتی بوده است.

برگردانی از سایت های انگلیسی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر