تهرانیسم

در محضر استاد شوفر تاکسی به سمت انقلاب در حرکت بودیم و ایشان با کبر و غرور خود را تهرانی می خواند و دلتنگی می کرد از افرادی که از روستاهای آذربایجان و شهرک های شمال و اطراف و اکناف به تهران می‌آیند و چون آب تهران خورند، ادعای تهرانی بودن کنند.
اگر ناسیونالیست را فردی بدانیم که به جهت پاره‏ای از تعلقات چون سرزمین، زندگی مشترك، خون و نژاد و مانند آن، خود را از دیگران تافتهٔ جدابافته می داند، و برویم تا برسیم به نوع افراطی و متعصب اش شووينيست ها، لااقل اینها  در جهت سرزمین خود سینه چاک می کنند و از ناتوانی در برآوردن ایده هایشان به سوز دل دچار میشوند،  اما این تهرانیست های فلک زده - که اگر به سابقهٔ تهران و گذشتهٔ دور برگردی می بینی ادعای همه شان توخالی است- تنها به لهجه شان می نازند و از نوکرم چاکرم گویی، گامی فراتر نمی نهند، و فرقی میان زرنگی و کلاهبرداری نمی یابند.
کاش تهران را که این همه به آن می نازند تمیز نگه دارند، کاش تهرانی بودن مترادف بود با انسان بودن و انسان خوب بودن و شهروند خوب بودن.
                                                 ***

تهران را می شود با اهواز سنجید. اهواز هم شهری مهاجر‌نشین است و از شوش و شوشتر و دزفول و دغاغله و باغ ملک و هر آبادی و آبادانی دیگری، در جستجوی لقمه‌ای نان و روزی بهتر، بدانجای پناه می برند، اما در اهواز کسی خود را اهوازی به حساب نمی آورد یا به حساب نمی آورندش واز آن بهتر اهواز نشینان،  زادگاهشان را ننگشان نمی دانند.
در عجبم از این تهرانیست های بی بو و خاصیت که دل به چه چیز این شهر فرو رفتهٔ دودآلود و و بی درو پیکر و آدمیت گم گرده خوش کرده‌اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر