چند لطیفه: عشق هرگز نمی میرد

مردی در جنگل قدم می زد که با شیری مواجه شد. در حالی که می لرزید، رو به آسمان کرد و گفت:  پروردگارا، خواهش می کنم کاری کن که این شیر به تو ایمان بیاورد. خداوند دعای مرد را اجابت فرمود. شیر که حال مومن شده بود، با شادی رو به  آسمان کرد و گفت: پروردگارا، ترا شکر می کنم که غذای امروز من و خانواده ام را فراهم کردی.

اولی: کدام تند تر می رود: سرما یا گرما؟
دومی: خوب معلومه گرما، چون همه سرما را می گیرند.

آدم خوشبین نیمهٔ پر لیوان را می بیند.
آدم بدبین نیمهٔ خالی لیوان را می بیند.
آدم واقع‌بین تو این فکره که چرا لیوان به اندازه آب مورد نیاز نیست.

اولی: چرا زوج ها روز ازدواج دست همدیگر را می گیرند.
دومی: خب،  این یه رسمه ، مثل بوکسور ها که قبل از مسابقه  بهم دست می دهند.

دو تا عاشق تصمیم می گیرند خود کشی کنند.
اول پسره خودش را از بالای کوه  می اندازه پایین. بعد دختره چشم هایش را می بنده و منصرف می شود و میگه: عشق کوره.
پسره وسط زمین و هوا چتر نجاتش را باز می کنه و میگه: عشق هرگز نمی میره!

دو تا بچه دهاتی در مورد پدرشان لاف می آمدند.
اولی: بابام آنقدر خوب مترسک درست می کنه که کلاغ ها جرأت نزدیک شدن به مزرعه مان را در تمام تابستان ندارند.
دومی : این که چیزی نیست بابای من آن چنان مترسک را ترسناک می سازه که کلاغها از وحشت می روند ذرت هایی را که سال قبل دزدیدند پس می آورند.

دکتر به مریض کارمند: میخواهم امسال تمام تعطیلی هایت را لغو کنی و یه استراحت حسابی بکنی!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر