ماموریت

فرستاده بودنم به ماموریت، به شهر کوچک زادگاهم. شهر انگار که کوچکتر شده بود و قدیمی‌تر و مخروبه‌تر. 

خیلی از کسانی که دوستشان داشتم و آرزوی دیدارشان را در سر، دیگر وجود نداشتند یا آنجا نبودند، کوچیده به دیاری دیگر، چو من. 

باد سردی می‌وزید و غروب دلتنگی بود. پنجشنبه بود و تا شنبه باید ول می‌گشتم. 

در تنها مسافرخانه شهر اتاقی گرفتم، اثاثم را آنجا گذاشتم و بیرون آمدم تا گشتی بزنم درشهر، در جستجوی آنچه دیگر نبود. 

هنوز بیرون نیامده بودم که روی یخ جلوی مسافر‌خانه لیز خوردم و پخش شدم روی دست چپم. بزحمت بلند شدم و به یکی دو نفری که می‌خواستند کمک کنند، گفتم: «چیزی نیست»، اما درد امانم را بریده بود، شاید هم شکسته بود. 

به دیوار خیس مسافرخانه تکیه دادم. سیگاری از جیبم بیرون کشیدم و روشن کردم. یاد سیّد افتادم، مرد کور قوی هیکلی که سال‌ها پیش جلوی مسجد محلهٔ کودکیمان گدایی می‌کرد و هنر اصلی‌اش شکسته‌بندی بود، یعنی هنوز هم هستش؟ 

به دکترهای طمّاع اعتماد ندارم، نوعی هماویزی ترس و نفرت و بد بینی، و شب جمعه‌ای هیچ اشتیاقی به سرگردانی در بیمارستان فرسوده و بد بوی شهر نداشتم.

دستم گرم شده بود و سنگین، و درد داشت کلافه‌ام می‌کرد. 

خیابان‌ها تغییر کرده بودند، اما پیدا کردن مسجد محله در کوچه‌های پیچ در پیچ و باران خورده شهر کار دشواری نبود.

سر راه باند و تخم مرغ و زرد چوبه خریدم، شاید بدرد می‌خورد. 

سیّد را هنوز می‌شد جلوی مسجد یافت، زیر همان درخت قدیمی‌تر از خودش، نشسته و به نقطه‌ای دور دست خیره، با دستی دراز بسوی خلق الله، موهایی سفید، کمری قوز کرده و جسمی ریز و نحیف. 

دستش را گرفتم، سلام کردم و حالش را پرسیدم. با وجودیکه نمی دید، مرا شناخت، با گذشت این همه سال. 

با انگشتان گرمش که انگار سر هر کدام چشمی کار می‌کرد، دستم را معاینه کرد و گفت: «نشکسته، رگ برگ شده» و همانطور که بازویم تو دستانش بود، گفت: «خانم صادقی در مدرسهٔ آخر همین کوچه درس می‌دهد»، می‌دانستم می‌خواهد حواسم را پرت کند تا دست لعنتی را جا بیندازد و آ ‌آ ‌آ ‌آه ... 

آرام که شدم، با لحنی بی تفاوت پرسیدم: «مگه از این شهر نرفته بودند؟» 

با تخم مرغ و زرد چوبه معجونی درست کرد و روی دستم که حالا وز وز می‌کرد مالید و گفت: «چند سالیه که برگشتند.» 

دستم را باند پیچی کرد و ادامه داد: «سه چار روزی بازش نکن و گرم نگهش دار.» 

جمعه صبح آنجا بودم، جلوی مدرسه. باران نم نم می‌بارید و بچه‌ها یکی یکی می‌رسیدند و مادرهای کوچکترهایشان پس از خداحافظی با آن‌ها گرم صحبت با هم می‌شدند.

با خود گفتم: « اینجا چه می‌کنی، پس از این همه سال،  شاید نشناسیش، شاید نخواهد با تو صحبت کند، تازه چه می‌خواهی بگوییش...» 

باد سردی وزید و دستم شروع کرد تیر‌ کشیدن. داشتم برمی‌گشتم که آمد، به همان زیبایی و ملاحت سال‌های پیش، گیرم با تغییری که زمان بجای می‌گذارد. 

داد زدم: «خانم صادقی!» همه برگشتند طرف من، او نیز. 

گفت: «بله، فرمایش؟!» و لبخندی گوشهٔ لبش نشست: «اینجا چه می کنید؟ خانواده چطورند؟ چه بلایی سردستتان آوردید؟ خوبید؟»

جای مناسبی نبود برای گفتگو، زیر بار آن‌ همه نگاه. 

* * * 

وقتی در سه راهی جاده، اتوبوس به سمت تهران پیچید، هنوز می‌شد شهر را دید که می‌رفت تا در تاریکی و آرامش شب محو گردد. 

می‌دانستم همین روزها به آنجا باز خواهم گشت، اما نه برای ماموریتی دیگر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر