من و خواهرم و شیدا - قسمت دوم

آن شب را باهم گذراندیم‌، من و شیدا و خواهرم‌، تا صبح‌. داستان مربوط به هفتهٔ پیشه، بگذارید از اول شروع کنم:

داشتم ترتیب سالادو برای شب می‌دادم، که جواد چارچشم آمد و گفت: «سرآشپز کارت داره». رفتم بالا، در زدم و داخل شدم. سرآشپز اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. یک لیوان آب گذاشت جلوم. پرسیدم: «اخراجم؟» گفت: «نه». با مِن و مِن پرسیدم:« اشتباهی ازم سر زده؟ » دوتا ایران چک پنجاهی گذاشت تو جیبم و گفت: «آژانس تو کوچه منتظرته». پرسیدم: «منتظر من؟ جایی باید برم؟» دستش را گذاشت رو شونه‌ام که می‌لرزید: «خواهرت تصادف کرده، نگران نباش، حالش خوبه، موقتا بستری شده، من شب یه سر بهتون می‌زنم، اگر کاری .... چیه مث دخترا گریه می‌کنی؟» با فین فین گفتم: «حالش که خوبه، نه؟» گفت: «پاشو، پاشو، اون دستمالو بردار و برو بیمارستان، از اونجا بم زنگ بزن.»

دم در بیمارستان بابای شیدا را دیدم. داشت کمپوت و دستمال می‌خرید. سلام کردم: «حالش چطوره؟ شما چرا زحمت کشیدین اومدین؟» پول جنسا را داد و گفت: «خوبن. الحمدلله بخیر گذشته.»

رنگ خواهرم مث گچ شده بود. سرش و دست چپش را هم گچ گرفته بودن. دست راستش را فشردم و لرزان گفتم: «چرا مواظب خودت نیستی؟ امتحانت چطور شد؟ حالت خوبه؟» که صدای شیدا را شنیدم: سلام. بر گشتم. شیدا هم باند پیچی شده، وبا حال زار روی یک تخت خوابیده بود. گفتم: «آخ، شما هم اینجا تشریف دارین؟» با لبخند گفت: «بد نبینی.» خواهرم نجاتم داد: «امتحان بد نشد. داشتیم بر می گشتیم که با تاکسی رفتیم تو اتوبوس» . بابای شیدا ادامه داد: «شش نفر بستری شدن. حال همه خوبه. سه چهار نفر را هم سرپایی رد کردن.»

آن شب بابای شیدا را که حال خوشی نداشت فرستادیم خونه‌. من اما تا صبح آنجا ماندم و هر کاری ازم بر می آمد براشون کردم‌.

نصفه‌های شب وقتی مث همیشه رفته بودم بالای منبر، گفتم‌: «میشه کارها را خیلی دقیق انجام داد‌، حساب همه چیزا کرد‌، یه برنامه ریزی کامل داشت با همهٔ امکانات‌، اما تقدیر ضربه‌اش را از جایی که اصلا فکرشو نمی‌کنین وارد می‌کنه‌، تمام رشته‌هاتون پنبه می‌شه‌، سرمایه بباد میره‌، و چند سال میرین زندون‌، خوب باید چه کرد‌؟» شیدا نیمه شوخی نیمه جدی گفت‌:« اگه بدونی یه دلی هس بیرون زندون که برات بطپه‌، میشه همه کارا را از اول شروع کرد‌، مگه نه‌؟» خواهرم با لبخند حرفش را تایید کرد‌. من ادامه دادم‌: «منظورم یه چیز دیگه‌س‌، ببینین زندگی یه بازیه‌، بازیکن خوب الزاما برنده بازی نیست‌، بازیکن خوب اونه که به این باور برسه که زندگی همش یه بازیه و لذت ببره از بازی‌، از برد و از باخت‌». خواهرم به شیدا چشمک زد و به من گفت‌: «بریم دستشویی‌».

وقتی پشت در دستشویی منتظر خواهرم بودم فکر می‌کردم آیا دلی هست که برای من بطپه‌.

فردا همه را مرخص کردن‌. چند روز موندم خونه‌، تا خواهرم کمی بهتر شد‌.

۵ نظر:

  1. برای اینکه حالی نباشذ

    پاسخحذف
  2. سلام داستان هایی رو بذارید که بیشتر سینه میخورن من دوست دارم

    پاسخحذف
  3. عالی بود مرسی بامن دوست میشدvahiddadashiyan@yahoo.com

    پاسخحذف
  4. داستان های جالب تری هم بذارید بایvahid dadashiyan@yahoo.com

    پاسخحذف
  5. لطفاداستان های سکسی بذارید

    پاسخحذف